خرید بک لینک
پسـَر : ضَعیفـہ! دلموטּ بَرآت تنگ شُده بود...اومَدیم زیـآرتت کـُنیم! دُختـَر : تُو بـآز دوبـآره گـُفتے ضَعیفـہ؟؟؟ پسـَر : خُوب... «مـَنزل» بگـَم چطُوره !؟دُختـَر : وااااے... از دَست ِ تـُو!!!پسـَر : بــآشـہ... بـآشـہ...ببخشید «ویکتوریـآ» خُوبـہ ؟دُختـَر : اه... اصلا بـآهات قـَهرم.پسـَر : بـآشـہ بـآبا... تـُو «عَزیز ِ منے»، خُوب شُد؟... آشتے؟دُختـَر : آشتے، رآستے... گـُفتے دِلت چے شُده بود؟پسـَر : دِلم ...!؟ آهـآ یـہ کـَم مے پیچـہ...! از دیشَب تـآ حـآلا.دُختـَر : ...وآقعـا کِـہ...!!!پسـَر : خُوبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 0:05

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق . دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

بهترین بخش بچه بودن زمانی بود که روی کاناپه خوابمان میبرد و فردا به صورت جادویی ، روی تخت بیدار میشدیم ! مادرم روزت مبارک

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

بنام آنکه شادی و خوشبختی را آفرید به آسمان گفتم قشنگترین جمله را بگو تا برای عزیزترینم بنویسم: گفت بنویس دوستت دارم بی نهایت باصداقت تا قیامت تقدیم به به مناسبت سالروز میلاد حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (ع) و روز زن . . .

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

امروز صحنه ای را دیدم که مرا به نوشتن واداشت صحنه ای که تأسفم را برانگیخت،دستانم لرزید و هزار بار آرزوکردم کاش آن لحظه برای دیدن نابینا بودم می نویسم

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

همیشه به قداست چشم های تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان فقط ساده می توانم بگویم تولد'>تولدت مبارک بهترینم از طرف تقدیم به غریب آشنای خودم

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند .

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

بیایید پارسی وار * زنها * را پاس بدارید... این بار اگر زن زیبارویی را دیدید... هوس را زنده به گور كنید... و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی... زیر باران اگر دختر ی را سوار كردید جای شماره به او امنیت بدهید... او را به مقصد مورد نظرش برسانید نه به مقصد مورد نظرتان... هنگام ورود به هر مكانی با لبخند بگویید: اول شما... در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او... بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند احساس امنیت كند نه ترس...

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

پسـَر : ضَعیفـہ ! دلموטּ بَرآت ت نگ شُده بود...اومَدیم زیـآرتت کـُنیم ! دُختـَر : تُو بـآز دوبـآره گـُفتے ضَعیفـہ ؟؟؟ پسـَر : خُوب... « مـَنزل » بگـَم چطُوره !؟ دُختـَر : وااااے... از دَست ِ تـُو !!! پسـَر : بــآشـہ... بـآشـہ...ببخشید « ویکتوریـآ » خُوبـہ ؟ دُختـَر : اه... اصلا بـآهات قـَهرم . پسـَر : بـآشـہ بـآبا... تـُو « عَزیز ِ منے » ، خُوب شُد ؟ ... آشتے ؟ دُختـَر : آشتے، رآستے... گـُفتے دِلت چے شُده ب ود ؟ پسـَر : دِلم ...

برچسب: نویسنده: سارا نوری تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:08

صفحه بندی